پهلوانی از اتاق فرمان جنگ
سینههای فراخ را در خود حبس کرده بود. ناگهان درِ چوبی، از عظمتی آه کشید. شما آمدید. نه از در، گویی از اتاق فرماندهی جنگ قدم برمیداشتید…
سینههای فراخ را در خود حبس کرده بود. ناگهان درِ چوبی، از عظمتی آه کشید. شما آمدید. نه از در، گویی از اتاق فرماندهی جنگ قدم برمیداشتید…
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری