قدم برداشتن از اتاق فرماندهی جنگ
گود، بوی کهنهی چوب و عرق تازه میداد. جوانان گِرد گود حلقه زده بودند و پیکرشان با هر حرکت سنگینِ ورزش باستانی، حماسهای کهن را زنده میکرد. سقف کوتاه حسینیه، نفسهای برآمده از سینههای فراخ را در خود حبس کرده بود. ناگهان درِ چوبی، از عظمتی آه کشید. شما آمدید. نه از در، گویی از اتاق فرماندهی جنگ قدم برمیداشتید؛ جنگی که خطوطش در نقشههای جغرافیا نبود. بر صفحهی دلها نقش میبست. مانند پهلوانی ظاهر شدید که زیر بیرق اباالفضل العباس(ع) علمداری میکند؛ پرچمی که در هر روزگاری، نگهبان حقیقت بوده است.
قدمهایتان بر گلیم آبی حسینیه، همنوا با ضربآهنگ مرشد بر زمین مینشست. گویی برای خواندن ذکری تازه در این خانگاه آمده بودید. در میان حلقهی جوانانی ایستادید که عضلاتشان، تاریخ مقاومت این سرزمین را روایت میکرد. نگاهتان از چهرههایشان گذشت و به فراسوی دیوارهای حسینیه رسید. آنگاه فهمیدیم که این گود، امروز سنگر همان جنگ نرمی است که شما فرماندهش هستید.
وقتی از ستارهها گفتید… اگر بمانند، خورشید خواهند شد… مرا یاد همان جوانانی انداخت که در تاریکی تهدیدها و دریغها، راه روشن فردا را میسازند. شما به ما یادآور شدید که درخشش لحظهای کافی نیست؛ باید ماند، باید تابید، باید از ستاره به خورشید رسید. باید آنقدر پایدار ماند تا شعاعهای نور، تاریکی را بشکافد و گرمای وجود، زمین سرد یأس را بارور سازد.
شناسنامه ای که هویت ما را نشان می دهد
و آنگاه از خانه گفتید. از این خاک که از آنِ خودمان است. بوی نان داغِ تنورِ همین خانه، از لابهلای کلماتتان برمیخاست. خانهی ما، با پنجرههای شکسته از هجوم رژیم صهیونیسم، با دیوارهای رخنهخورده از توفان تحریم، اما با بنیادی که بر ایمان و همت مردمانش استوار است. در این خانه، هم شادیِ «مدال» را جشن میگیریم، هم زخمهایش را با دستان خود التیام میبخشیم. اینجا را نمیتوان با هیچ کاخی در هیچکجای جهان عوض کرد.
اما از دشمنی آمریکا نیز گفتید. با زبانی که بوی خاک میهن میداد و طعم شورمندی. با چشمانی که از بلندای ایمان، فتح قدس را در افق میدید. گفتید میخواهند این درخت کهنسال را با تبر تحریم و دروغ بیندازند. اما شما نشان دادید که جوان ایرانی، در همان کارگاهی که از فلز خام، صاعقه میسازد، در همان آزمایشگاهی که از ماده، معجزه میآفریند، پاسخی درخور و سزاوار میسازد. پاسخی که در سکوتِ بیماریهای لاعلاج، درمانی نهفته دارد.
شما یادآور شدید که موشکهای ما، تنها فلز و مواد انفجاری نیستند؛ شناسنامهای هستند که هویت ما را به گوش جهان میرسانند. سندی که ثابت میکند جوان ایرانی، وقتی همت کند، میتواند بر بلندای هر قلهای بایستد. ما سربازان این نبرد بیصداییم؛ در سنگرهای علم و ورزش و هنر. فدایتان شوم. هر بار که شما را میبینم، جانی تازه میگیرم. آقاجان؛ ما بسیجی خمینی و عهدبستههای ولایتیم. برایمان دعا کنید. ما تا پای جان تلاش خواهیم کرد.
یادداشت اختصاصی// حجت الاسلام محمدحسین نجفی