پرواز شماره ۶۵۵
تمامی بندهای این یادداشت واقعی هستند! صدایی در فرودگاه میپیچد:
«پرواز شماره ۶۵۵ هواپیمایی ایرانایر تا دقایقی دیگر فرودگاه بینالمللی مهرآباد را به مقصد دُبی ترک خواهد کرد. از مسافرین محترم درخواست میشود هر چه سریعتر خود را به گیت پرواز برسانند.»
مخاطب این صدا، فرزندان، همسران، مادران و پدرانی هستند که فقط میخواستند یک سفر ساده داشته باشند. سفری که حق طبیعی هر انسان است. شادمان و سرخوش، روزها و سالها را در انتظار این پرواز گذرانده بودند تا بتوانند برای چند ساعت از فشار روانی حملات صدام لعنتی خلاص شوند. یا شاید بتوانند از طریق تجارت دارو، برای مجروحان جنگی مرهمی فراهم کنند تا انسانی کمتر درد بکشد.
همه مسافرین حالا در هواپیما هستند؛ منتظر یک سفر به بهشت، بیآنکه بدانند!
هنوز دقایقی از شروع پرواز نمیگذرد که قهقهه کودکان و همهمه صدای زنان، هواپیما را در بر میگیرد؛ بر خلاف توهم مادیگراها، کسی اینجا «گرد مُرده نپاچیده» و اصلاً اثری از خوف مرگ نیست!
درست لحظاتی بعد، اتفاقی افتاد که هیچکس به آن فکر نمیکرد!
یک شلیک جنایتکارانه، احتمالاً عمدی، از سوی کاپیتان جانی ناو وینسنس ایالات متحده باعث شد تا رویای زندگی برای کودکان و زنان دچار مرگ ناگهانی شود!
آمریکا مسافران این هواپیمای سفید را به جرم ایرانی بودن کشت.
ساعت متوقف شده بود. اما دردی وجود نداشت. مرگ، مسافران این هواپیما را از زمین جدا کرد و آنان را با تمام زیباییِ ابدیت همراه ساخت. بدون هیچ دردی برای مسافران!
ناو جنگی وینسنس با شلیک ناجوانمردانهاش، گریههای فراوان، بغضهای خشمآلود و تنهایی را برای بازماندگان به ارث گذاشت.
عبرتی دردناک از تاریخ
آمریکا با این شلیک، سخنان مرد بزرگ دوران، آیتالله سید روحالله خمینی را تأیید کرد؛ همان کسی که بارها فرموده بود:
“این جنگ در حقیقت جنگ با آمریکاست نه صدام!”
در کنار حالات غمبار خانواده شهدای این سفر، اما به خلوت مردی میرویم که این روزها ایران را سربلند کرده و خودش نیز سرفراز است!
حسن طهرانی مقدم! کسی چه میداند، شاید طهرانیمقدم روزها برای این حادثه گریه کرده باشد. یا شاید برای نداشتن موشکی که بتواند با آن به این جنایت تاریخی پاسخ دهد و این رژیم کودککش را تنبیه کند گریسته باشد! این را کسی نمیداند.
اما حالا میدانیم که اشکهای خانواده بازماندگان پرواز ۶۵۵ و تمامی افراد ضربهخورده از آمریکا و جنایتهایش بر ضد بشریت، سوخت مایع موشکهای ایرانی شدند.
تا بیاموزند در دنیای آمریکایی، زیست بدون موشک مساوی است با مرگ! تا امروز دیگر هیچ جنایتی بیجواب نماند! برای اینکه موشک شود سلاح مظلوم در مقابل ظالم!
آری، این یک حادثه تکراری نیست، بلکه عبرتی دردناک است از تاریخ.
عبرتی که دیگر نمیگذارد کسی درباره موشک مذاکره کند!
خاکستر مقدس
هنوز یک درد باقی مانده!
دردی که هر دفعه به آن فکر میکنی، نمیتوانی مرهمی جز مشت گرهکرده برای آن بیابی! و وقتی به آن فکر میکنی، به تو میگوید: “برخیز! مظلومها در دنیای آمریکایی کشته میشوند! برخیز تا تو قربانی بعدی نباشی…”
از همه افراد آن مسافرت بهشتی، خاکستری هم باقی ماند!
خاکستری مقدس که نمیگذارد در هیاهوی تاریخ گم شوی و از کنار این داستان غمانگیز، بدون درد و عبرت عبور کنی!
این خاکستر مقدس هست تا توان داشته باشی! روزگاری بسازی به رنگ خاکستری، برای همه آنهایی که کودکان وطن تو را کشتند و بر پیکر مقدسشان شادی کردند!
به امید روزهای بدون کودککشان آمریکایی و اسرائیلی!
سحرگاه روزهای جنگی تیرماه یک هزار و چهارصد و چهار،
به یاد شهدای پروازی که از بهشت برخاست و به بهشت رفت…
یادداشت اختصاصی // مهدی موحدنژاد