آتشی از یک تصمیمِ بزرگ
اتاق، ساکت بود.
سکوتِ سنگینی که تنها نفسهای آرام پیرمرد و خشخشِ ذغال در بخاریِ کوچکِ اتاقش را میشد شنید. نور سفیدِ برفِ دیلمان، از پنجرهی سادهی چوبی به درون میتابید و خطوطی روشن روی فرشِ کهنه و میزِ کارِ پر از کتاب و کاغذ میانداخت. زمستانِ سختِ شصت و هفت، تهران را در برف و یخبندان پیچیده بود. اما در آن اتاقِ محقر در جماران، گویی آتشی افروخته میشد؛ آتشی از یک تصمیمِ بزرگ. امام، قلم را در دست گرفت.
دستی که نشانِ لرزشِ کهنسالی بود، اما در مشتش، عزمی آهنین موج میزد. نگاهی به پنجره انداخت. به آن سوی برفها. دیدش از دیوارهای گلیِ حرمستان و کوههای البرز میگذشت. از مرزها میگذشت. میرسید به آن سرزمینِ پهناور و یخزده، جایی که مردمی میلیونی، نه زیر برفِ زمستان، که زیر بارِ سنگینِ ماتریالیسم، ایمان و روحشان یخ زده بود. شوروی. نامش که میآمد، جهان در ذهن نقش میبست: قدرتِ سرخ، بلوک شرق، ابرقدرتی در آستانهی فروپاشی. اما در نگاهِ آن پیرمرد، تصویر دیگری بود: مردمی گمگشته. جوانانی تشنهی حقیقت. بشریتی که مارکسیسم به آنان وعدهی بهشتِ زمینی داده بود و تنها ویرانهای از معنویت تحویل داده بود.
او نوشت به عنوانِ “امام”
و او نوشت.
نه به عنوانِ رهبرِ جمهوری اسلامی ایران. نه حتی تنها به عنوانِ مرجعی برای شیعیان جهان. او نوشت به عنوانِ “امام”. به معنای واقعی کلمه. پیشوایی که بارِ هدایت را بر دوش میکشید و دایرهی مسئولیتش، مرز جغرافیا و مذهب نمیشناخت. قلم روی کاغذ حرکت کرد: “جناب آقای گورباچف، رئیس جمهور اتحاد جماهیر شوروی…” هر کلمه، وزنی تاریخی داشت. در بیرون، دنیا در حالِ تقسیمِ قدرت بود. در داخل، زخمهای جنگِ تحمیلی التیام نیافته بود. اما نگاهِ او، فراتر از همهی این حسابهای مادی و معادلاتِ سیاسی بود. هوایش، هوای انسان بود. هوای روحِ تشنهای که در دلِ هر فردی، حتی در دلِ یک شهروندِ مسکو یا لنینگراد، میتپید.
صحنه را در ذهن ببینیم:
از یک سو،کاخهای مجلل کرملین، با نقشههای پیچیدهی ژئوپلیتیک. از سوی دیگر، این اتاقِ ساده در جماران، با نقشهی واحدی در قلب: نقشهی نجاتِ بشر. او به گورباچف هشدار داد: “مارکسیسم را باید در موزههای تاریخ سیاسی جهان گذاشت.” اما این هشدار، همراه با دستِ کمک بود. دستی که برای قدرت دراز نمیشد، برای نجات دراز شده بود. انگار طبیبی حاذق، از دور، بیماریِ مهلکِ جامعهی شوروی را تشخیص داده و نسخهی شفابخشِ “بازگشت به خدای” را برایش میپیچید. این، شأنِ امامت بود. شأنی که او را از یک سیاستمدار محلی، به یک دغدغهمندِ جهانی تبدیل میکرد.
نامه، سفر خود را آغاز کرد.
از برفهای جماران به سمت برفهای مسکو،اما نه با یک پیک عادی. آقایان جوادی آملی، محمدجواد لاریجانی و بانوی انقلابی، مرضیه حدیدچی (دباغ) مأموریت یافتند تا این پیام تاریخی را به کرملین برسانند. این انتخابِ خودِ نماد بود: یک عالم برجستهی فلسفه و عرفان، یک چهرهی فکری و سیاسی، و یک زن مبارز که خود از سایهی سنگین ایدئولوژیهای مادی رهایی یافته بود. آنها نه فقط حاملان یک مراسله دیپلماتیک، بلکه نمادهای زندهی همان پیام نامه بودند: گفتوگوی ادیان و مکاتب، نقش عقلانیت، و جایگاه رهاییبخشِ معنویت.
و در این سفرِ نمادین، یک معنا واضح شد: مرزهای ساختگیِ بشری، در برابرِ وسعتِ دیدِ رهبری که خود را خدمتگزارِ تمامیِ انسانها میدانست، رنگ میباخت. او برای مردمی نامه نوشت که بسیاریشان حتی نامش را نشنیده بودند. برای آیندهای نوشت که شاید هرگز به چشم خودش آن را نبیند.
و امروز، این نامه، تنها یک سندِ تاریخی نیست.
یادگاری است ازوسعتِ نگاه. اثباتی است بر این که رهبریِ حقیقی، اسیرِ جغرافیا و نژاد و مرز نمیشود. هوایی که امام داشت، هوایی به گستردگیِ آسمانِ ایمان و انسانیت بود. همان روز، او ثابت کرد که امامت، یعنی پذیرفتنِ مسئولیتِ هدایتِ همهی آنانی که خواهانِ حقیقتند، حتی اگر در دوردستترین نقطهی زمین، زیر پرچمی دیگر زندگی کنند. او نه فقط هوای ملتاش، که هوای “انسان” را داشت. و این، والاترین شأن یک رهبر است.
اختصاصی// محمدمهدی توکلی