گاهی برایِ تدبیر
مردمسالاریِ دینی، نه آن نهالِ فانتزیِ گلخانهای است که با بادی بلرزد، نه آن چوبِ خشکی که فقط به دردِ تکیه دادن بخورد. درختی است که ریشهاش را در زمینِ «حقانیت» سفت کرده؛ اما برای قد کشیدن، محتاجِ آفتابِ «مقبولیت» است. این وسط، «ولیِ فقیه» کیست؟ «باغبان» است. از آن پیرمردهایِ حکیمِ روزگاردیده که میداند گاهی برایِ تدبیر و فهمیدنِ فرقِ غوره و انگور، باید اجازه داد شاگرد، طعمِ گسِ میوهیِ نارس را بچشد.
«برجام»، قصهیِ همین اجازه دادن بود. حضرتِ آقا، همانروزها هم میدانستند که تهِ این جادهی مهآلود، سراب است. هشدار دادند؟ بله. تذکر دادند؟ بله. اما فرمان را رها نکردند؛ تا ملت، خودش دست به فرمان شود. اجازه دادند این مسیرِ پر پیچ و خم تجربه شود. این سکوت، از رضایت نبود؛ یکجور فرصتدادن برای «بزرگ شدن» بود. نتیجه را هم دیدیم؛ آمریکا زیرِ میز زد. اروپاییها هم جز «ای وایِ» دیپلماتیک، هنری نداشتند. اما دستاوردِ اصلی، همین «تجربهیِ برجام» بود. ملت فهمید با کسی که در جیبش چاقویِ ضامندار دارد، نمیشود سرِ سفرهیِ رفاقت نشست. باغبان اجازه داد [مردم] میوهیِ نارس را بچینند تا ذائقهیِ سیاسیِ ملت، طعمِ واقعیِ «ناپایبندیِ دشمن» را یاد بگیرد.
همین الگو را بگذارید کنارِ انتخاباتِ ۱۴۰۳. جایی که صندوقِ رای، دوباره فصلالخطاب شد. عدهای فکر میکردند لابد باید از غیب، دستی بیرون بیاید و مهرهها را جابجا کند. اما نه!مردم در چهارچوبِ نظام، میانِ گزینههایی که [نظام] تایید کرده بود، چرخیدند و گشتند و به کسی رسیدند که شاید برایِ خیلی از مدعیان، «غیرمنتظره» بود. اینجا مردم، مردمسالاری را از لایِ کتابها بیرون کشیدند و آن را روی برگههای رای نشاندند. ولیِ فقیه، زمینِ بازی را برای مردم صاف کرد. خطکشیها را کشید، اما نگفت چه کسی گل بزند. این یعنی احترام به همان «حقِ مقبولیت»؛ یعنی مردم در میدان باشند، بیازمایند و انتخاب کنند.
او راه را نشان میدهد
اما اشتباه نکنید؛ اینجور حکمرانی کردن، از کوهکنیِ فرهاد هم دشوارتر است. راه رفتن رویِ لبهیِ تیغ است. اینکه از یک طرف اجازه بدهی مردم بدوند، تجربه کنند و حتی زمین بخورند تا «مرد» شوند؛ از طرف دیگر، ششدانگِ حواست به سقفِ مملکت باشد که اصلِ بنا پایین نریزد؛ کارِ هر کسی نیست. حاکم باید خونِ جگر بخورد، تهمت بشنود و صبوری کند تا «توده» به «امت» تبدیل شود. در این مسیر، سفرهها کوچک میشود و صورتها با سیلی سرخ! اما همهاش هزینهیِ همان «بلوغ سیاسی» است.
حالا کافی است کمی سرمان را بالا بیاوریم و به دور و برمان نگاه کنیم. به کشورهایی که یا در استبدادِ مطلق یخ زدهاند یا در دموکراسیهایِ فرمایشی، مهرهیِ خیمهشببازیِ این و آن شدهاند. آنوقت میفهمیم که ایران کجایِ داستان ایستاده است. بخشنامه، بلوغِ سیاسیِ این ملت را حاصل نمیکند؛ بلکه سرد و گرمِ روزگار است که این محصول را به بار آورده است.
رهبری بازیکنِ میدان نیست که بخواهد همهیِ توپها را خودش گل کند. رهبر داوری است که چراغ میافروزد. او میداند ملتی که خودش طعمِ اشتباه را نچشد، هیچوقت خردمند نمیشود. او راه را نشان میدهد، اما قدمزدن را به عهدهی خودِ ملت میگذارد. قافله باید خودش به مقصد برسد، وگرنه مسافری که با زورِ کتک به مقصد رسیده باشد، هنوز در بندِ آغازِ راه است…
یادداشت اختصاصی//حجت الاسلام محمدحسین نجفی